امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 29 روز سن داره

مسافری از بهشت

عزیزدلم سرما خورده!

1393/7/19 20:48
نویسنده : nastaran
200 بازدید
اشتراک گذاری

سه شنبه 1/7مامان خورشید برای بابایی آش پشت پا درست کردن،من و شما هم به خونشون رفتیم.اون روز من حال خیلی بدی داشتم،انگار مسموم شده بودم! انقدر حالم بد بود که اگر ناراحت نمی شدن نمی رفتم،اما خوب چاره ای نبود.سعی کردم به روی خودم نیارم که حالم بده و تحمل کنم! اما شب حالم خیلی بد بود طوری که راهی بیمارستان شدم و دکتر برام یک سری دارو و سرم تجویز کرد.خیلی جای بابایی خالی بود،تو اون شرایط فقط دلم می خواست بابایی پیشم بود،فقط حضور بابایی بود که تو اون لحظه بهم آرامش می داد، اماااا...غمگین

عزیزدلم شما هم سرمای جزئی ای خورده بودی و خیلی سرحال نبودی.اون روز هم دائما غر می زدی و بداخلاق بودی.فردای اون روز،چهارشنبه،به همراه دایی امین به مطب آقای دکتر دهقان رفتیم.شما هم علائم سرماخوردگی داشتی و هم از صبح اسهال شدید گرفته بودی!خیلی نگران بودم،آخه کمی بی حال هم بودی و دائم ترس داشتم که دکتر بگه باید بستری بشی!اینبار هم نبود بابایی خیلی سخت بود،کلی افکار نگران کننده تو سرم بود که نمی تونستم با هیچ کس مطرحشون کنم.بغض سنگینی راه گلوم رو بسته بود و مجبور بودم به هر نحوی شده قورتش بدم.باید قوی می بودم و در نبود بابایی خودم از پس کارها برمی اومدم... به مطب دکتر رسیدیم،آقای دکتر بعد از معاینه شما گفتند چیز نگران کننده ای نیست،یک شربت برات تجویز کردند و گفتند تا سه روز پرهیز غذایی داشته باشی تا اسهالت خوب بشه.با شنیدن حرفهای دکتر آروم شدم و خدا رو شکر کردم.

این دو روز خیلی جای خالی بابایی رو حس کردم ... ان شاله سایه بابایی همیشه مستدام باشه و ما هم قدردان خوبی های بابایی مهربون و دوست داشتنی باشیممحبت

این هم نفس مامان در راه مطب دکتر،گل پسرم کاملا غمگین و گرفته بودغمگین

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)